قیام درختـان را بـه سجده می نشینم و همسفر نـرمی گبرگ ها می شوم و سبزی آسمان را به دامن بانوی چمن هدیه می دهم.
بهار که امده بود کودکانه بوسه ی وداع را بر پیشانی زمستان حک کرد و دست خداحافظی برایش تکان داد... و ژاله ماند و اشک هایی که در فراق او به صبوری شانه های خاک ریخت... آسمان ناله سر داد و باد... خبر شکستن دل ابری اش را هوهو کنان بر دل ستیغ کوه حک کرد. بهار که آمده بود...
آمدو ماند و گرمی دستانش را در سردی دل زمستان فشرد و جانشین برفهای در گلو مانده اش شد... آمد و ماند و مهمان شد.. و رسم صاحبخانگی را برای غریبی شگوفه های آمده به جا آورد...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:46 توسط ارکیده
|
زندگی یا عشق!!!
« به نام تنها حامی پرستوهاي بي آشيانه »
زندگي ... نشستن زير سايه ي سرد خوشه ي انجير و ايستادن پشت ميله هاي انتظار عبور ثانيه هاي خاكستري است لمس نبض ستاره ها در بي كسي شبهاي تنهايي ماه است
و قيام ياسهاي باغچه در طواف دستان پيچك به سمت نور ... كه سهمش بي نفس حضور عشق گم شدن در هياهوي خفته ي مرداب هاست و تهي شدن از بند دقايق پر اضطراب دلتنگي...
عشق ... تا نفس صبح خيس شدن زير باران غرور لحظه ها از پشت پنجره هاي احساس است
و تبلور شكوه خوشه هاي گرم اشك در خرمن گونه هاي سرد فاصله هاست.
عشق ... جوشش خون در تقدس سوره هاي دلتنگي ساقه هاي دل است
و زندگي شايد ... تحمل عبور ابر رؤياهاي به وصال نرسيده در پس آسمان خيال است
و فرياد رهايي هواي در بند شده ي آينه ها پشت سكوت نقاب خاكي آدمها ...